15 ماهگی
تازه از حموم اومده بودی که بابا مجید مهلت نداد تا شلوارت و پات کنم زود با دوربینش اومد و این عکسار و ازت گرفت آخه تازگیها خیلی قشنگ میگی بابا و بابایی هم کلی ذوق میکنه ...
نویسنده :
سحر
14:02
14 ماهگی( پارک دارایی )
تا یک ماه پیش وقتی میرفتیم پارک از تاپ سواری میترسیدی و شروع میکردی به گریه کردن ولی تازگیها دیگه از روی تاپ که پایین نمیای هیچ میگی سرسره هم که سوارت میکنیم کسی نگیرتت و خودت به تنهایی سر بخوری ...
نویسنده :
سحر
13:45
مسافرت شمال
خرداد ماه بود که تصمیم گرفتیم بریم شمال اونجا حسابی آب بازی کردی و البته شیطونی ...
نویسنده :
سحر
13:31
13 ماهگی
ماه اردیبهشت بود و مامان شهناز پیشنهاد داد بریم روستای فراهان چون اونجا خونه داشتند و خیلی هم جای باصفایی بود رفتیم و حسابی هم با خاله ها و دایی خوش گذشت بهمون و از اونجا هم رفتیم به تفرش و کلی جاها و مناظر دیدنیشو دیدیم البته تو جاده که میرفتیم عوارضی قم کنار مسجد بابایی نگه داشت و برات یه بستنی خرید عکساتو میزارم تا ببینی چه بلایی سر صورت و لباسات اوردی ...
نویسنده :
سحر
12:51
عکسهای آتلیه 1 سالگی
قبل از ١٩ فروردین که تولد قشنگترین دختر مامان بود رفتیم آتلیه و کلی ازت عکس گرفتیم
نویسنده :
سحر
12:45
تولد 1 سالگی
دیگه کم کم داره یک سالگیت تموم میشه و وارد سال دوم زندگیت میشی نمیدونی از اینکه امسال در کنارمون بودی چقدر خوشحالیم و خدا رو به خاطر وجود تو که یک فرشته کوچولوی ناز هستی روزی هزار بار شکر میکنیم تولدت با فصل بهار شروع میشه و درختها پر از شکوفه هستند و بلبل ها چهچه میزند امیدوارم همیشه تمامی مراحل زندگیت بهاری باشه و گل بارون . من و بابا مجید تصمیم گرفتیم برات یک تولد توپ بگیریم رفتیم و یک کیک خوشگل که عکس یه نینی بود سفارش دادیم و با کمک خاله مینا کلی بادکنک باد کردیم و خونه رو تزئین کردیم تا شب که مهمونها میان همه چیز آماده باشه . ...
نویسنده :
سحر
15:27








