آدریناآدرینا، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 8 روز سن داره

آدرینا خوشنویسان

8 ماهگی

آدرینای عزیزم دیگه ماشالله بزرگ شدی و دلت همش بازی   می خواد و با بابایی قایم موشک بازی می کنی و چشم میزاری و دالی میکنی  خودت هم قش میکنی از خنده قربون اون خنده های از ته دلت برم بابایی میندازتت بالا نمیدونی چه ذوقی میکنی جدیدا هم دست دسی   میکنی و با این کارت بیشتر دل همه رو بردی خلاصه که تو تنها نوه دختر در خانواده مامانی هستی و حسابی داری دلربایی می کنی ...
5 بهمن 1390

7 ماهگی

چند روزی هست که شروع کردی به چهار دست و پا رفتن که من عاشق این حرکتم و دعا می کنم زودتر بتونی مثل فرفره  راه بیفتی دیروز خونه خاله سپیده بودیم وقتی داشتیم خداحافظی می کردیم شروع کردی به بای بای کردن ما هم که دیگه از ذوقمون  نمی دونستیم چه کارکنیم انقد بوست کردیم که دیگه شروع کردی به غرغر کردن از این ماه هم باید غذای کمکی بخوری و من برات حریره بادوم و فرنی درست کردم وقتی غذاتو میارم آب دهنت راه میفته و  هول میشی و چنان دست و پایی   میزنی که نمیزاری قاشق  به دهنت برسه نوش جونت باشه عزیز دلم ...
5 بهمن 1390

6 ماهگی

قربونت برم که دیگه میتونی خودت به تنهایی  بشینی ، تازگیها ازخودت صدا در میاری و آقام قوقوم میکنی کلی آواز می خونی وصداهای مختلف درمیاری بعضی کلماتم میگی که فقط خودت می فهمی چی گفتی مامانی  با آب دهنت هم حباب درست می کنی خلاصه که دختر گل ما کلی شیرین کاری یاد گرفته     ...
5 بهمن 1390

5 ماهگی

 مامانی قشنگم تو 5 ماهگی مرتب دستاتو می خوردی و همه جغجغه هاتو میکردی تو دهنت به دکترت گفتم گفت جای لثه هات درد میکنه و داری دندون درمیاری   می گفت معمولا لثه ها از 2 الی 3 ماه قبل از دندون درآوردن شروع می کنند به درد گرفتن  امیدوارم شیر خوب بخوری کلسیم بدنت زیاد بشه و هر چی زودتر دندونهای قشنگت در بیاد و اذیت نشی   ...
5 بهمن 1390

4 ماهگی

  جیگر من چهار ماهت که بود غلت میزدی و وقتی برمی گشتی به پشت پاهاتو تند تند تکون می دادی و سعی خودتو میکردی تا اینکه بتونی سینه خیز جلو بری من و بابایی هم که دیگه از شادی تو جلد خودمون نبودیم مامانی هنوز مرخصی زایمانش تموم نشده بود و همیشه کنار تو بود  بابا هم از سر کار به عشق تو گوله میومد خونه  آخه تو خیلی دختر ماه و تو دل برویی هستی                                              &nb...
5 بهمن 1390

3 ماهگی

آدرینای عزیزم تو 3 ماهگی وقتی باهات حرف میزدم قشنگ می خندیدی  و بابایی که باهات بازی میکرد قش  میکردی از خنده نسبت به صداهای اطراف عکس العمل نشون می دادی و با چشمای متعجبت  صداها رو دنبال میکردی میتونستی تکیه بدی به مبل   البته حواسمون بهت بود چون هنوز خیلی زود بود برات نشستن  خیلی خوشحالم که اومدی تو زندگیمون  و زندگیمونو قشنگ تر کردی عزیز دلم       ...
5 بهمن 1390